قسمت دوم داستان جبهه...

بسم المعشوق

 

بچه ها سلام مدتها بود می خواستم قسمت دوم داستان رو برا تون بذارم تو وبلاگ ولی

خوب شرمنده مشهد رفتن و اين حرفا نذاشت . ظاهرا اين داستان طرفدار داره چون چند بار بهم ياد اوری کردن که بذارم قسمت دومش رو چشم منم ميذارم ببخشيد ديگه از اينکه نتونستم زودتر بذارم تو وبلاگ يا نبودم يا همتش نبوده يا اينکه پرشين بلاگ ارر میداده .خلاصه ببخشد بسم الله اين شما اينم بقيه داستان .

 

***********************

قسمت دوم :

nojavanan%20%281%29.JPG?uniq=b1somz 

مجید دستم را گرفته بود که نیفتم 04.gif

صدای بر خورد قوطی کمپوتهای ته کفشم با موزائیکها یک غيژه ای  می کرد که گوشت تن آدم را میریخت.15.gif15.gif

از این کارها یه وقتی با فیبر ( یونولیت ) جای الاسکا و بستنی که به دنونا مون میکشیدیم پیشتر از اینا می کردیم .

اونهایی که تو راهرو بودند همه یه جوری نیگام میکردند 22.gif بعضی ها هم که مثل خودم شیطون بلا و آتیش پاره بودند قضیه را فهمیده بودند 05.gif.

طوری که بهم بر نخوره برام تیکه می اومدند .

منم که گلی به جمال همگی شون پوستم کلفت ترازاین حرفا بود اصلا رم ورنمی داشتم 13.gif.

خلاصه با هر زحمتی بود رفتم داخل .

جلوی مصاحبه گر همینطوری که ایستاده بودم سلام کردم 04.gif08.gif.

سرش پایین بود و داشت چیزی مینوشت .

سرش را بالا کرد تا جوابم را بدهد. نزدیک بود از تعجب چشماش از حدقه بیرون بزنه11.gif11.gif11.gif11.gif

 شاید پیش خودش گفته بود : جل الخالق . این دیگه کیه ؟! 06.gif

یک قدری از بالا تا پایین از پایین تا بالا نگاهم کرد بعد پرسید . برادر انگار برادر انگار خیلی خوش قد و قامت به نظر نمی رسی ؟!

به چشم من یه جوری میای .!

فوری واسه اینکه جریان لو نره جواب دادم04.gif :

اختیار دارین برادر جوان به این رعنایی و رشیدی تو این روزا کم می بینید03.gif04.gif.

 والله حق دارید این دور و زمونه دیگه نسل ادم رو به کوتاهی میره 04.gifیه عده هم مثل ما که پیدا میشه که به حضرت عباس سلام الله علیه رفتیم انگشت نشون خاص و عام میشیم  گله ای هم به شما نیست .

عیب از روزگاره!!!

مصاحبه گر پقی زد زیر خنده 18.gif18.gif.

گفت رفیق حالا رو حال ما تک چرخ می زنی 06.gif؟!  دست خوش03.gif !!!

فهمیدم قضیه لو رفته 02.gif.

به مصاحبه گفتم: ببین برادر ! بالا غیرتا بیا و مردی کن وروی ما رو زمین ننداز . آخه نا سلامتی ماهم به در امیدی اومدیم .

خلاصه بعد از کلی چک و چونه زدن وقتی راضیش کردم از بس شور و شوق داشتم . گفتم :برادر زوتر بنو.یس تا برم04.gif .

مصاحبه گر جواب داد : چقدر هولی پسر ؟!

مگه الکیه باید هفت خوان رستم رو رد کنی بعد تازه بری آموزشی و آخر اگر خدا خواست اونوقت جبهه30.gif15.gif.

گفتم نمی شه زودتر ترتموم بشه و ما پامون به جبهه باز بشه ؟!

آخه یه ساله که معطل رفتنیم .

جواب داد خوب برو ولی به فکر پدر و مادرت هم باش شیر حلال بهت دادن نون حلال ریختن تو گلوت تا تو هم حسینی بشی بسیجی بشی.

حرف مصاحبه گر که تمام شد .

نوشت: تایید است 05.gifاعزام شود05.gif

اخویم که ماجرا رو فهمید حسابی مالوندم 12.gifصد رحمت به نمد جاتون خالی حسابی مشت و لگد جانانه ای زدیم تو رگ 04.gif

منم نا مردی نکردم و تا جایی که جون داشتم وق زدم 08.gif

کلی فیلم در آ وردم 04.gif.

کتک خوردنم که تموم شد و حسابی سیر دلم گریه کردم تازه نوبت نصیحتهای پدرانه رسید15.gif

حالا بیا این یکی رو درستش کن 02.gif15.gif.

کت و کول ما اش و لاش و داداش منصور هم منبر تشریف برده بودند و افاضه می فرمودند

کزکرده بودم کنج اتاق و به بیانات گهر بارحضرت اقا گوش می دادم گوش که چه عرض کنم 13.gif

توی دلم بهش می خندیدم 04.gif!

با خودم می گفتم : اینو باش ! فکر می کنه من از رو میرم 13.gif.

داداش منصور که منو حسابی چلونده بود گفت:

 ببین

اولا: مال این حرفا نیستی و فعلا باید بری فیل هوا کنی .

دوما : مجتبی جون ! بابا پیر شده وهیچ کس نیست مغازه رو بچرخونه . باید ور دست بابا وایسی و عصای دستش باشی 01.gif حرفای داداشم که تموم شد تازه دور دوم مذاکرات شروع شد 15.gif!

امان از شکم گشنه و آش قره قوروت30.gif15.gif!

 

 بابام سر رشته کلام رو دست گرفت و من بد بخت هم تنها مستمع این کنفرانس بودم که باید گوش جان میسپردم به همه این بیانات وقطعنامه های شدید اللحن وعمل می کردم به همشون   02.gif15.gif

بابام گفت :

 اولا: سن تو به جبهه نمی خوره و هنوز کوچیکی ! این از این .

دوما :اونجا که نون و حلوا پخش نمی کنن .توپ و تفنگه و سختی و خون .

ازت خواهش می کنم نرو و بمون در مغازه 03.gifاز فکرش بیا بیرون 05.gif.

اما همه می دونستن که دنده من از اتوبان قم- تهران پهن تره 04.gif!

رفتن دائیم رو آوردن شاید هول اون به دلم بشینه .

دایی نگورستم دستان بگو04.gif!

ماشاالله هزار ماشا الله تخت سینه عینهو کشتی ! قد مثل سرو و صنوبر!

سبیلها دو گیلاسه از بنا گوش در رفته .که یکی دو تاب خورده بودند و نوکشون عینهو شمشیر تیز بود !

کلاه شاپور بر سر و دگمه یقه تا وسط سینه باز !

یک جفت کفش قیصری که پاشنه هاش رو خوابونده بود به پا !

یه تسبیح شکلاتی به دست که بیشتر مهره هاش شبیه آب نبات بود و وقتی اونو می چرخوند صدای چق و چقش کاملا فضا رو پر می کرد !

دستمال یزدیش رو معمولا می پیچوند دور دستش و وقتی عصبانی می شد اونو باز می کرد و بالا می برد و با یه حرکت برق آسا مثل شلاق تو آسمون با شدت به سمت پایین می کشید که یه صدای شبیه انفجار به گوش میرسید و طرف هر که بود می ترسید 04.gif05.gif.

 هر چند الان شکمش جلو اومده ولی گود زور خونش ترک نمی شد .

 مادرم به من گفته بود که: قبلا لوطی محلشون بوده و همه عربده کشای محله با دیدن او غلاف می کردند !

خودش هم از خاطراتش که تعریف می کنه همه عشقش قمه و ضامن دار و شارگ و پنجه بوکس و معرفت و از این حرفاست .!

دائیم که اومد غافلگیر شدم 15.gif25.gif.

عینهو شیری خشمگین با آن یال و کوپال و هیبت . در منزل را باز کرد و یا الله گویان . رخصت خواست و وارد شد . او هم برای خودش عالمی داره .!

به من که رسید به نظرم رسید چشماش دو کاسه پر از خون شد 12.gif ابرو هاش رو گره زدوفیگور گرفت!

 سینه رو جلو داد و بعد گفت : هوووووووو پدر سوخته 12.gif!

حالا دیگه سرت به جایی رسیده که واسه ما طاقچه بالا می ذاری 12.gif06.gif؟!!!

بزغاله ! چنان با مشت می زنمت که در جا خاکستر بشی 12.gif!

بعد مشتش رو بالا برد تا حواله من کنه 04.gif!

من تا این صحنه رو دیدم دور از جون شما گل و گلاب به روتون نزدیک بود خودم رو خیس کنم 08.gif!

وقتی دیدم چاره ای نیست فرار رو بر قرار ترجیح دادم . چرا که اصلا موازنه قوا بر قرار نبود 13.gif!

دایئم دید که دارم از دستش در میرم یه لنگه از همون کفشای مبارک و قیصریش رو از پاش در آورد و حواله من کرد .

خوشبختانه حین فرار جا خالی دادم 04.gifدر غیر این صورت اگر بهم می خورد یکی دو تا از دنده هام می شکست02.gif05.gif !

وقتی خواستم از در حیاط به بیرون بپرم آخرین حرفی که از دائیم به گوشم رسید این بود : مردنی اگه دستم به دستت برسه با یه گوش آویزونت می کنم به چنگک مغازه قصابیم 12.gif!

دارت می زنم 12.gif12.gif! ... .

 

 

**************************

 

وقت اعزام به جبهه رسید .

چه شور و حالی بود .! یادش بخیر . باز هم بابا و داداش به ما گیر داده بودند که نرو .!

ولی خوب ! این منم دیگه .

یعنی اینکه یک روز صبح به هوای شیر خریدن . ساکمو ور داشتم و از خونه زدم بیرون و اولین نفر در پایگاه شهید بهشتی بودم .

نیرو ها که جمع شدند . سوار اتو بوسهاشون کردند . خانواده رزمنده ها هم برای بدرقه اومده بودند .

چه لحظات معنوی بود ؟!!!!!!!

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
taha_erf

سلام...اين سووالا چيه اخوی؟... ولا تحسبن الذين قتلو فی سبيل الله اموتا بل احيا عند ربهم يرزقون...خون شهدا پايمال نميشه هيچوقت چون بازم هستن شهدای زنده ايی که راهشون رو ادامه ميدن...شهيد اونی نيست که در ميدان نبرد کشته بشه...شهيد قبل از اينکه به شهادت برسه در ميدان نفس خودش شهيد شده...پس دل قوی دار سحر نزديک است ان شالله...يا علی مدد...التماس دعا

غریب آشنا

سلام دادا... اين مطلبی که تو نوشتی اگه بخوايم بخونيم بايد ۲ تا کارت اينترنت تموم کنيم ... انشاالله ديس شديم ميخونيم ... علی علی

rv_062

سلام ـ زبانم لياقت اظهار تظر ندارد ـ يا علی بگيم و خاکستر عشق را شعله ور کنيم ـ التماس دعا

انجمن شهدا

برای يک عمليات انتحاری در هفته دم بهمن ماه به دو جوان چالاک و زبده و آماده شهادت نياز فوری می باشد. بشتابيد. به صف شهدای امام زمان بپيونديد و جای خود را در بهشت بيمه کنيد. کليه هزينه زندگی بازماندگان درجه اول (متاهلين : همسر و فرزندان- مجردين : پدر و مادر و افراد صغير خانواده) به عهده گرفته می شود. يا علی

طیبه

سلااام ..... داستان زيبا و پر مضمونی بود..... خسته نبااشيد..... به روز کرديم...... منتظرتون هستيم ...... در پناه حق

بوی پیراهن یوسف

سلام .... خیلی عالی .... یه سری به ما هم بزن .... التماس دعا داریم برادر ..... یا حق

ayat

یاد اون روزای قشنگ یادش بخیر یادش بخیر// سلام و عرض ادب ///داستان جالبی///ان شالله رهرو راه همه پیروان اهلبیت باشیم///و السلام علی من اتبع الهدی///یا علی

طیبه

به روز شديم.......شديدا مشتاااق ديدااار شمائيم