میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام و یه خاطره

رفتند چه جانسوز و بماندیم چه دلگیر                                               آن سینه زنان حرمش دسته به دسته

صدای گرفته و یواشکی الهی العفو ، الهی العفوش خواب رو به سرم زده بود . یواشکی و زیر چشمی تو تاریکی داشتم می پاییدمش که داشت قطره های اشک آروم و آروم از گوشه چشمش مثل ناودونیه تو بالکن ، اونوقتی که تو پاییز دل آسمون می گرفت داشت پهنای صورتش رو خیس می کرد و آروم آروم می گفت: خدایای داره سنم به 18 میرسه و خیلی زیرکانه به خدا یاد آوری می کرد که داره به سن علی اکبر امام حسین علیه السلام میرسه و من هنوز شهید نشدم .

نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده اما انگاری وقتی حرف از شهید شدن میزد انگاری غم عالم دلمو میگرفت و باورم شده بود که این بشر موندنی نیست و ایمان داشتم به آرزوش میرسه برا همین از این پهلو به اون پهلو میشدم و همینطور بی سر و صدا و آروم اشک از گوشه چشام راه می گرفت و متکار زیر سرم رو که یه پتو سربازی چهار تا بود خیس خیس می کرد. من کجا بودم ؟ و این کجا بود ؟ کاملا فاصله بین ما برام قابل درک بود ...دلم می خواست پاشم بشینم و چشام را باز کنم و زار زار گریه کنم و التماس کنم تو رو خدا این دعا رو نکن من تنها میشم . اما هر چه قدرت داشتم رو،جمع کردم تا چشم هایم را باز کنم ، هیچ وقت فکر نمی کنم باز کردن چشم این همه مشکل باشد اما نتونستم...

انرژی ام را جمع کردم و گفتم : محمد .... ولی جواب نداد . دوباره گفتم محمد ... بازم جواب نداد آخه نمیخواست من بفهمم که داره گریه می کنه . یه طوری با دهن بسته گفت : اووم؟ گفتم کمی نوحه می خونی ؟ دلم گرفته ....

آروم و آروم و زیر لب شروع کرد به خوندن اون نوحه معروفش که همیشه تو همه مراسمها می خوند ...

آروم و آروم با اون صدای نویز دارش تو اون دل تاریک شب شروع کرد ...

بی بی بی حرم قبرت کجاست مادر؟!                            بی بی بی حرم قبرت کجاست مادر؟!

دیگه تاب نداشتیم پقی زدیم زیر گریه و صدای گریمون همه بچه های پایگاه و مسجد رو بیدار کرد ...

  بچه ها ریختن تو اتاق و سراسیمه می پرسیدن که چی شده ؟!

با یه معصومیتی محمد به اونا گفت :  می خوایم شهید بشیم .

بعد ادامه داد فردا صبح میلاد آقا علی اکبره و ما داره سنمون از سن علی اکبر امام حسین میگذره و احساس میکنیم که جا موندیم از شهدا ...

امشب شب عیده دیگه ، یه شب هم هزار شب نمی شه ...

مرتضی نتونست خودش رو نگهداره بلند بلند زد زیر گریه  و گفت : ما هم هستیم داداش ...

حالا چند سالی از اون شب نگذشته و ما و محمد با هم داداش شدیم و عهد اخوت بستیم اما اون رفته و ما ازش جا موندیم ...

کاش می تونستم بیام بروجرد وبا لگد بزنم به قبرت وسرت داد بکشم هووووووووووووووو نامرد !چه غلطی میکنی؟! مگه قول ندادی تنها خوری نکنی ؟!

 بجنب دیگه ما منتظریم یه کاری برای ما بکن دیگه ....

 

علی نوریجانی

12/5/1388

/ 7 نظر / 21 بازدید
بی نام

بمیر پیش از آنکه بمیرانندت. چقدر مصداق این جمله ایم ؟

عکاس مسلمان

بسم الله/ حاج علی آقا سلام ... من یه دوست قدیمی‏ام (عاشورائیان)/ طاعات و عبادات شما قبول ... مدتی نبودم دوباره شروع کردم. در خدمتیم اگر کلیک رنجه کنید به وبلاگ من / یا حق

طلبه ی عاشق

سلام. قلمتون پرتپش به ما هم سری بزن/ اگه مایلید تبادل لینک کنیم؟

انجمن فرزانگان کویر

با سلام اهل صیقل رسته اند از بو و رنگ -- هر دمی بینند خوبی ، بی درنگ نقش و قشر علم را بگذاشتند -- رایت علم الیقین افراشتند کس نیابد بر دل ایشان ظفر -- چون صدف گشتند ایشان پر گهر آن صفای آینه وصف دل است-- صورت بی منتها را قابل است انجمن فرزانگان کویر

سومین نمایشگاه رسانه های دیجیتال

وبلاگ نویس محترم با سلام به اطلاع میرساند سومین نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال از تاریخ 88/7/8 الی 88/7/18 در مصلای امام خمینی از ساعت 10 صبح تا 20 برگزار می گردد. لذا از شما دوست عزیز دعوت می شود از بخش های مختلف نمایشگاه به ویژه سالن پایگاههای اینترنتی و وبلاگ ها بازدید نمایید. سومین نمایشگاه رسانه های دیجیتال

سجاد کلانتر

جناب مستطاب حاج اقای نوریجانی سلام علیکم. خداوند شما را در مسیر انتشار و شیوع حق موفق و ثابت قدم گرداند و اجر روز افزون دهد. التماس دعا.

انجمن فرزانگان کویر

با سلام بدبختی زمانی است که تا شروع به بازی می کنی یکی شروع می کند به شمردن :یک، دو، سه، چهار،کاکا سیا به کنار . انجمن فرزانگان کویر