به وبلاگ رقص اعتقاد خوش اومدین . سربند يا زهراي شهدا هميشه روي من تاثير داشته و اعتقاد منو دگر گون کرده و به رقص در آورده و غيرتم رو به جوش وقتي که سربند شهيدي در باد با احتزازه مثل اينه که تمام عالم در حال سجده به اون تکه پارچه ملکوتي اند . شهادت فقط جسماني نيست ميشه تو اين جهان هم شهيد شد پشت ميز مدرسه تو کلاس درس تو دانشگاه و خلاصه همه جا ميشه شهيد شد و سربند اون شهيد هم مقدسه دقيقا به تقدس همون سربند يازهراي شهداي جنگ . بايد دل رو صاف کرد و نيت رو خالص فقط يه يا علي بايد بگي و حرکت الهيت رو آغاز کني تا منشاء اثر در عالم باشي . براي شهادت ما و فرج اربابمون دعا کنيد آ رزوي قلبي ما شهادت و زيارت اربابمونه التماس دعا
نماهنگهاي عاشورايي

يا اهل العالم
کربلا کرب و بلا
بهشت زهرا
صداي زنگ قافله
ميلاد امام رضا
ز کربلا اومدم - مهدي سلحشور
saye


گروههاي فرهنگي


1.گروه فرهنگي وبلاگ نويسان حزب الله در پارسي بلاگ
2.گروه فرهنگي وبلاگ نويسان حزب الله در پرشين بلاگ

۱۳۸۸/٥/۱٢

میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام و یه خاطره

رفتند چه جانسوز و بماندیم چه دلگیر                                               آن سینه زنان حرمش دسته به دسته

صدای گرفته و یواشکی الهی العفو ، الهی العفوش خواب رو به سرم زده بود . یواشکی و زیر چشمی تو تاریکی داشتم می پاییدمش که داشت قطره های اشک آروم و آروم از گوشه چشمش مثل ناودونیه تو بالکن ، اونوقتی که تو پاییز دل آسمون می گرفت داشت پهنای صورتش رو خیس می کرد و آروم آروم می گفت: خدایای داره سنم به 18 میرسه و خیلی زیرکانه به خدا یاد آوری می کرد که داره به سن علی اکبر امام حسین علیه السلام میرسه و من هنوز شهید نشدم .

نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده اما انگاری وقتی حرف از شهید شدن میزد انگاری غم عالم دلمو میگرفت و باورم شده بود که این بشر موندنی نیست و ایمان داشتم به آرزوش میرسه برا همین از این پهلو به اون پهلو میشدم و همینطور بی سر و صدا و آروم اشک از گوشه چشام راه می گرفت و متکار زیر سرم رو که یه پتو سربازی چهار تا بود خیس خیس می کرد. من کجا بودم ؟ و این کجا بود ؟ کاملا فاصله بین ما برام قابل درک بود ...دلم می خواست پاشم بشینم و چشام را باز کنم و زار زار گریه کنم و التماس کنم تو رو خدا این دعا رو نکن من تنها میشم . اما هر چه قدرت داشتم رو،جمع کردم تا چشم هایم را باز کنم ، هیچ وقت فکر نمی کنم باز کردن چشم این همه مشکل باشد اما نتونستم...

انرژی ام را جمع کردم و گفتم : محمد .... ولی جواب نداد . دوباره گفتم محمد ... بازم جواب نداد آخه نمیخواست من بفهمم که داره گریه می کنه . یه طوری با دهن بسته گفت : اووم؟ گفتم کمی نوحه می خونی ؟ دلم گرفته ....

آروم و آروم و زیر لب شروع کرد به خوندن اون نوحه معروفش که همیشه تو همه مراسمها می خوند ...

آروم و آروم با اون صدای نویز دارش تو اون دل تاریک شب شروع کرد ...

بی بی بی حرم قبرت کجاست مادر؟!                            بی بی بی حرم قبرت کجاست مادر؟!

دیگه تاب نداشتیم پقی زدیم زیر گریه و صدای گریمون همه بچه های پایگاه و مسجد رو بیدار کرد ...

  بچه ها ریختن تو اتاق و سراسیمه می پرسیدن که چی شده ؟!

با یه معصومیتی محمد به اونا گفت :  می خوایم شهید بشیم .

بعد ادامه داد فردا صبح میلاد آقا علی اکبره و ما داره سنمون از سن علی اکبر امام حسین میگذره و احساس میکنیم که جا موندیم از شهدا ...

امشب شب عیده دیگه ، یه شب هم هزار شب نمی شه ...

مرتضی نتونست خودش رو نگهداره بلند بلند زد زیر گریه  و گفت : ما هم هستیم داداش ...

حالا چند سالی از اون شب نگذشته و ما و محمد با هم داداش شدیم و عهد اخوت بستیم اما اون رفته و ما ازش جا موندیم ...

کاش می تونستم بیام بروجرد وبا لگد بزنم به قبرت وسرت داد بکشم هووووووووووووووو نامرد !چه غلطی میکنی؟! مگه قول ندادی تنها خوری نکنی ؟!

 بجنب دیگه ما منتظریم یه کاری برای ما بکن دیگه ....

 

علی نوریجانی

12/5/1388

علی

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نوشته هاي قبلي


مهمونهاي رقص اعتقاد


وبلاگهاي ارزشي


حضرت تنهايي

عين شين قاف

خدا.چت.مذهب

شيعه

اشک يخي

خادم الشهدا

زخم آسمان

مجنون ولايت

تروريسم مقدس

شهد شهادت

دلنوا

عرفه

عطر نماز

محب فاطمه

دولت عاشقي

فتح خون

يه دختر سه ساله

هيهات من الذله

لاله هاي بسيجي

وبلاگ امير عباس

وب نوشت

سايتهاي خبري سياسي اجتماعي


سايت خبري بازتاب
واحد مرکزي خبر
خبر گزاري فارس
خبرگزاري مهر
ايرنا
ايسنا
همشهري
مردمسالاري
بانک اطلاعات املاک
بانک اطلاعات تجهيزات صنعتي
شرکت سهامي فرش ايران
بانک ملي ايران

سايتهاي ارزشمندفرهنگي


شهيد مطهري

حوزه

غدير

تبيان

نشريه موازي

آئينه

موعود

شبکه امام مهدي عج