به وبلاگ رقص اعتقاد خوش اومدین . سربند يا زهراي شهدا هميشه روي من تاثير داشته و اعتقاد منو دگر گون کرده و به رقص در آورده و غيرتم رو به جوش وقتي که سربند شهيدي در باد با احتزازه مثل اينه که تمام عالم در حال سجده به اون تکه پارچه ملکوتي اند . شهادت فقط جسماني نيست ميشه تو اين جهان هم شهيد شد پشت ميز مدرسه تو کلاس درس تو دانشگاه و خلاصه همه جا ميشه شهيد شد و سربند اون شهيد هم مقدسه دقيقا به تقدس همون سربند يازهراي شهداي جنگ . بايد دل رو صاف کرد و نيت رو خالص فقط يه يا علي بايد بگي و حرکت الهيت رو آغاز کني تا منشاء اثر در عالم باشي . براي شهادت ما و فرج اربابمون دعا کنيد آ رزوي قلبي ما شهادت و زيارت اربابمونه التماس دعا
نماهنگهاي عاشورايي

يا اهل العالم
کربلا کرب و بلا
بهشت زهرا
صداي زنگ قافله
ميلاد امام رضا
ز کربلا اومدم - مهدي سلحشور
saye


گروههاي فرهنگي


1.گروه فرهنگي وبلاگ نويسان حزب الله در پارسي بلاگ
2.گروه فرهنگي وبلاگ نويسان حزب الله در پرشين بلاگ

۱۳۸۳/۱٠/٥

قسمت دوم داستان جبهه...

بسم المعشوق

 

بچه ها سلام مدتها بود می خواستم قسمت دوم داستان رو برا تون بذارم تو وبلاگ ولی

خوب شرمنده مشهد رفتن و اين حرفا نذاشت . ظاهرا اين داستان طرفدار داره چون چند بار بهم ياد اوری کردن که بذارم قسمت دومش رو چشم منم ميذارم ببخشيد ديگه از اينکه نتونستم زودتر بذارم تو وبلاگ يا نبودم يا همتش نبوده يا اينکه پرشين بلاگ ارر میداده .خلاصه ببخشد بسم الله اين شما اينم بقيه داستان .

 

***********************

قسمت دوم :

 

مجید دستم را گرفته بود که نیفتم

صدای بر خورد قوطی کمپوتهای ته کفشم با موزائیکها یک غيژه ای  می کرد که گوشت تن آدم را میریخت.

از این کارها یه وقتی با فیبر ( یونولیت ) جای الاسکا و بستنی که به دنونا مون میکشیدیم پیشتر از اینا می کردیم .

اونهایی که تو راهرو بودند همه یه جوری نیگام میکردند  بعضی ها هم که مثل خودم شیطون بلا و آتیش پاره بودند قضیه را فهمیده بودند .

طوری که بهم بر نخوره برام تیکه می اومدند .

منم که گلی به جمال همگی شون پوستم کلفت ترازاین حرفا بود اصلا رم ورنمی داشتم .

خلاصه با هر زحمتی بود رفتم داخل .

جلوی مصاحبه گر همینطوری که ایستاده بودم سلام کردم .

سرش پایین بود و داشت چیزی مینوشت .

سرش را بالا کرد تا جوابم را بدهد. نزدیک بود از تعجب چشماش از حدقه بیرون بزنه

 شاید پیش خودش گفته بود : جل الخالق . این دیگه کیه ؟!

یک قدری از بالا تا پایین از پایین تا بالا نگاهم کرد بعد پرسید . برادر انگار برادر انگار خیلی خوش قد و قامت به نظر نمی رسی ؟!

به چشم من یه جوری میای .!

فوری واسه اینکه جریان لو نره جواب دادم :

اختیار دارین برادر جوان به این رعنایی و رشیدی تو این روزا کم می بینید.

 والله حق دارید این دور و زمونه دیگه نسل ادم رو به کوتاهی میره یه عده هم مثل ما که پیدا میشه که به حضرت عباس سلام الله علیه رفتیم انگشت نشون خاص و عام میشیم  گله ای هم به شما نیست .

عیب از روزگاره!!!

مصاحبه گر پقی زد زیر خنده .

گفت رفیق حالا رو حال ما تک چرخ می زنی ؟!  دست خوش !!!

فهمیدم قضیه لو رفته .

به مصاحبه گفتم: ببین برادر ! بالا غیرتا بیا و مردی کن وروی ما رو زمین ننداز . آخه نا سلامتی ماهم به در امیدی اومدیم .

خلاصه بعد از کلی چک و چونه زدن وقتی راضیش کردم از بس شور و شوق داشتم . گفتم :برادر زوتر بنو.یس تا برم .

مصاحبه گر جواب داد : چقدر هولی پسر ؟!

مگه الکیه باید هفت خوان رستم رو رد کنی بعد تازه بری آموزشی و آخر اگر خدا خواست اونوقت جبهه.

گفتم نمی شه زودتر ترتموم بشه و ما پامون به جبهه باز بشه ؟!

آخه یه ساله که معطل رفتنیم .

جواب داد خوب برو ولی به فکر پدر و مادرت هم باش شیر حلال بهت دادن نون حلال ریختن تو گلوت تا تو هم حسینی بشی بسیجی بشی.

حرف مصاحبه گر که تمام شد .

نوشت: تایید است اعزام شود

اخویم که ماجرا رو فهمید حسابی مالوندم صد رحمت به نمد جاتون خالی حسابی مشت و لگد جانانه ای زدیم تو رگ

منم نا مردی نکردم و تا جایی که جون داشتم وق زدم

کلی فیلم در آ وردم .

کتک خوردنم که تموم شد و حسابی سیر دلم گریه کردم تازه نوبت نصیحتهای پدرانه رسید

حالا بیا این یکی رو درستش کن .

کت و کول ما اش و لاش و داداش منصور هم منبر تشریف برده بودند و افاضه می فرمودند

کزکرده بودم کنج اتاق و به بیانات گهر بارحضرت اقا گوش می دادم گوش که چه عرض کنم

توی دلم بهش می خندیدم !

با خودم می گفتم : اینو باش ! فکر می کنه من از رو میرم .

داداش منصور که منو حسابی چلونده بود گفت:

 ببین

اولا: مال این حرفا نیستی و فعلا باید بری فیل هوا کنی .

دوما : مجتبی جون ! بابا پیر شده وهیچ کس نیست مغازه رو بچرخونه . باید ور دست بابا وایسی و عصای دستش باشی حرفای داداشم که تموم شد تازه دور دوم مذاکرات شروع شد !

امان از شکم گشنه و آش قره قوروت!

 

 بابام سر رشته کلام رو دست گرفت و من بد بخت هم تنها مستمع این کنفرانس بودم که باید گوش جان میسپردم به همه این بیانات وقطعنامه های شدید اللحن وعمل می کردم به همشون  

بابام گفت :

 اولا: سن تو به جبهه نمی خوره و هنوز کوچیکی ! این از این .

دوما :اونجا که نون و حلوا پخش نمی کنن .توپ و تفنگه و سختی و خون .

ازت خواهش می کنم نرو و بمون در مغازه از فکرش بیا بیرون .

اما همه می دونستن که دنده من از اتوبان قم- تهران پهن تره !

رفتن دائیم رو آوردن شاید هول اون به دلم بشینه .

دایی نگورستم دستان بگو!

ماشاالله هزار ماشا الله تخت سینه عینهو کشتی ! قد مثل سرو و صنوبر!

سبیلها دو گیلاسه از بنا گوش در رفته .که یکی دو تاب خورده بودند و نوکشون عینهو شمشیر تیز بود !

کلاه شاپور بر سر و دگمه یقه تا وسط سینه باز !

یک جفت کفش قیصری که پاشنه هاش رو خوابونده بود به پا !

یه تسبیح شکلاتی به دست که بیشتر مهره هاش شبیه آب نبات بود و وقتی اونو می چرخوند صدای چق و چقش کاملا فضا رو پر می کرد !

دستمال یزدیش رو معمولا می پیچوند دور دستش و وقتی عصبانی می شد اونو باز می کرد و بالا می برد و با یه حرکت برق آسا مثل شلاق تو آسمون با شدت به سمت پایین می کشید که یه صدای شبیه انفجار به گوش میرسید و طرف هر که بود می ترسید .

 هر چند الان شکمش جلو اومده ولی گود زور خونش ترک نمی شد .

 مادرم به من گفته بود که: قبلا لوطی محلشون بوده و همه عربده کشای محله با دیدن او غلاف می کردند !

خودش هم از خاطراتش که تعریف می کنه همه عشقش قمه و ضامن دار و شارگ و پنجه بوکس و معرفت و از این حرفاست .!

دائیم که اومد غافلگیر شدم .

عینهو شیری خشمگین با آن یال و کوپال و هیبت . در منزل را باز کرد و یا الله گویان . رخصت خواست و وارد شد . او هم برای خودش عالمی داره .!

به من که رسید به نظرم رسید چشماش دو کاسه پر از خون شد  ابرو هاش رو گره زدوفیگور گرفت!

 سینه رو جلو داد و بعد گفت : هوووووووو پدر سوخته !

حالا دیگه سرت به جایی رسیده که واسه ما طاقچه بالا می ذاری ؟!!!

بزغاله ! چنان با مشت می زنمت که در جا خاکستر بشی !

بعد مشتش رو بالا برد تا حواله من کنه !

من تا این صحنه رو دیدم دور از جون شما گل و گلاب به روتون نزدیک بود خودم رو خیس کنم !

وقتی دیدم چاره ای نیست فرار رو بر قرار ترجیح دادم . چرا که اصلا موازنه قوا بر قرار نبود !

دایئم دید که دارم از دستش در میرم یه لنگه از همون کفشای مبارک و قیصریش رو از پاش در آورد و حواله من کرد .

خوشبختانه حین فرار جا خالی دادم در غیر این صورت اگر بهم می خورد یکی دو تا از دنده هام می شکست !

وقتی خواستم از در حیاط به بیرون بپرم آخرین حرفی که از دائیم به گوشم رسید این بود : مردنی اگه دستم به دستت برسه با یه گوش آویزونت می کنم به چنگک مغازه قصابیم !

دارت می زنم ! ... .

 

 

**************************

 

وقت اعزام به جبهه رسید .

چه شور و حالی بود .! یادش بخیر . باز هم بابا و داداش به ما گیر داده بودند که نرو .!

ولی خوب ! این منم دیگه .

یعنی اینکه یک روز صبح به هوای شیر خریدن . ساکمو ور داشتم و از خونه زدم بیرون و اولین نفر در پایگاه شهید بهشتی بودم .

نیرو ها که جمع شدند . سوار اتو بوسهاشون کردند . خانواده رزمنده ها هم برای بدرقه اومده بودند .

چه لحظات معنوی بود ؟!!!!!!!

در آخرین لحظه دیدم بابا ومامانم وداداشم و از بخت بدم دایئم دارن از دور به طرف اتو بوس ما میان .!

خوشبختانه اتو بوس در حال حرکت بود . و تا اینها می خواستند دستشون به من برسه  اتوبوس حرکت کرد . دایئم داد می زد بد بخت دیدی اخر این اخوندا گولت زدند ؟!.

اگه کشته شدی که به درک .

اگه شل و لنگ شدی . دیگه این دور و برا پیدات نشه آآآآآآ.

همونجایی که رفتی برو و دیگه بر نگرد .

که اگه دستم به دستت برسه سلاخیت میکنم .

من نیشخندی از روی شیطنت زدم و به دائیم یه چشمک پروندم و دست تکون دادم یعنی خدا حافظ .

چشم که وا کردم جنوب بودیم. بعد هم کرخه . بعد هم گردان حضرت زینب سلام الله علیها.

و بعد هم فاو .

اونجا همش حرف اقا مهدی بود .

از معرفت و مردونگی و ایمان و معنویت و اخلاص و غیرتش .

همه می گفتند خیلی با حاله !

منتظر بودند که از خط برگرده . رفته بود عملیات شنا سایی .

با لا خره اومد . تا چند ساعت فقط بهش نگاه کردم.

یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم . اصلا یه چیزی بود .

واسه خودش عشقی بود .

بیشتر به پیر و پیغمبرو امام و امام زاده شبیه بود .

    همه دوسش داشتند. ولی مثل اینکه کار من از دوست داشتن گذشته بود . عاشقش شده بودم .

دلم بد جوری براش رفته بود . چشمهای نا فذی داشت که با روح آدم بازی میکرد .

  ولی حیف که چهار سال از من بزرگتر بود من چهارده سالمه و اون هجده سالشه.

باید یه جوری بهش بگم که دوسش دارم . اره فکرخوبیه .

بهش میگم بابا .

همون شد که من شدم پسر آقا مهدی و اون شد بابای من .

فاو که تموم شد دوباره کرخه و کارون و کربلای 5 و شلمچه.

بعد هم نصر7 و بیت المقدس 2 که اونجا دیگه سرما بیداد میکرد . 25 بهمن سال 66 بود و شمال سلیمانیه عراق .

همه جا رو تو اون بهمن برف سفید پوش کرده بود .

چند تا از بچه های گردان فاطمیون بودیم که قرارشد بریم جلو.

همیشه قبل از اینکه گردان بره خط مسئولین گردانها و گروهانها و دسته ها میرفتند تو خط و نسبت به منطقه تو جیه میشدند . قرار شد مسئولین گردان حضرت زینب سلام الله علیها هم برای توجیه شدن برن خط مقدم . نزدیکیهای ظهر بود که اقا مهدی با یه نفر دیگه از بچه ها اومدن تو چادر . همه شاهد بودند که دور تا دور صورتشون رو هاله ای از نور پوشونده بود و به قول ماها نور بالا میزدند . بعد از ظهر رفتند خط . و بعدش هم یتیم و بی بابا شدن من .

وقتی خبر رو شنیدم نمی دونم چه حالی داشتم.

حال عجیبی بود ... .

کلی گریه کردم ... .

عاشقیه دیگه ... .

با یه نگاه شروع میشه و با کلی اشک واه.

یاد این شعر افتادم که می گه :

عاشقی دردیه درمون نداره ....

 دل عاشق سر و سامون نداره ...

اونقده عاشقا رو می سوزونن ...

تا یه روز کنار دلبر بشونن ...

آخرش حاجتمو من می گیرم ...

یه روز از عشق تو مولا میمیرم ... .

چیکارش میشه کرد ؟!

بعدش ما رفتیم خط و. خیلی از بچه ها اونجا وقتی تیر خوردند تو سرما یخ زدند و شهید شدند .

خیلی از شهدا هم جنازه هاشون زیر برفها موند.

خلاصه جنگ تموم شد دیگه !!!

مگه قرار بود خبر دیگه ای هم باشه ؟!!!

حالا از اون روزها سالهاست میگذره و من بیست و هفت سالمه وقریب به 11 سال از شهادت بابام میگذره .

11 سال جدایی ...

11سال یتیمی ...

11 سال زیر مزار ...

11 سال زیر سنگ قبر ...

چه زود گذشت ! اونروز من 14 سالم بود و امروز 27 سال ... .

آقا مهدی که شهید شد 20 سالش بود و من 16 ساله .

 و بعد از این همه سال جدایی . من فقط با خاطرات و خوبیهای آون روزای خدا یی و اون مردای خدایی زنده ام و زندگی میکنم .

یاد همه شهدا به خیر .

یاد امام بخیر .

گل اشکم شبی وا میشد ای کاش ....

همه دردم مداوا میشد ای کاش ....

به هر کس قسمتی دادی خدایا ....

شهادت قسمت ما میشد ای کاش ....

 

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 

**********************************

 

 

راستی رفقا چرا این همه شهید ؟!!!!!!!!

چرا این بچه ها این همه سختی و جدایی کشیدند ؟!!!!!!!!

شهدایی که توی برفها جا موندند الان کجان ؟!!!!!!!!

آقا مهدی کجاست ؟!!!!!!!!!

ما کجاییم ؟!!!!!!!!!

خون شهید یعنی چی ؟!!!!

چه رنگیه ؟!!!!

اگه زیر پا بمونه چی میشه ؟!!!!

چه شکلی میشه ؟!!!!

شما به چی اعتقاد دارید ؟!!!!!!

اگه اعتقادتون به رقص در بیاد چه شکلی میشه ؟!!!!!!!!

این سئوالا و خیلی سئوالای دیگه وقتی این داستان رو خوندم تو ذهنم اومد که بی جواب موندن اگه کسی میتونه جوابشون رو بده وکمکم کنه.

یا علی مدد .

علی

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نوشته هاي قبلي


مهمونهاي رقص اعتقاد


وبلاگهاي ارزشي


حضرت تنهايي

عين شين قاف

خدا.چت.مذهب

شيعه

اشک يخي

خادم الشهدا

زخم آسمان

مجنون ولايت

تروريسم مقدس

شهد شهادت

دلنوا

عرفه

عطر نماز

محب فاطمه

دولت عاشقي

فتح خون

يه دختر سه ساله

هيهات من الذله

لاله هاي بسيجي

وبلاگ امير عباس

وب نوشت

سايتهاي خبري سياسي اجتماعي


سايت خبري بازتاب
واحد مرکزي خبر
خبر گزاري فارس
خبرگزاري مهر
ايرنا
ايسنا
همشهري
مردمسالاري
بانک اطلاعات املاک
بانک اطلاعات تجهيزات صنعتي
شرکت سهامي فرش ايران
بانک ملي ايران

سايتهاي ارزشمندفرهنگي


شهيد مطهري

حوزه

غدير

تبيان

نشريه موازي

آئينه

موعود

شبکه امام مهدي عج