به وبلاگ رقص اعتقاد خوش اومدین . سربند يا زهراي شهدا هميشه روي من تاثير داشته و اعتقاد منو دگر گون کرده و به رقص در آورده و غيرتم رو به جوش وقتي که سربند شهيدي در باد با احتزازه مثل اينه که تمام عالم در حال سجده به اون تکه پارچه ملکوتي اند . شهادت فقط جسماني نيست ميشه تو اين جهان هم شهيد شد پشت ميز مدرسه تو کلاس درس تو دانشگاه و خلاصه همه جا ميشه شهيد شد و سربند اون شهيد هم مقدسه دقيقا به تقدس همون سربند يازهراي شهداي جنگ . بايد دل رو صاف کرد و نيت رو خالص فقط يه يا علي بايد بگي و حرکت الهيت رو آغاز کني تا منشاء اثر در عالم باشي . براي شهادت ما و فرج اربابمون دعا کنيد آ رزوي قلبي ما شهادت و زيارت اربابمونه التماس دعا
نماهنگهاي عاشورايي

يا اهل العالم
کربلا کرب و بلا
بهشت زهرا
صداي زنگ قافله
ميلاد امام رضا
ز کربلا اومدم - مهدي سلحشور
saye


گروههاي فرهنگي


1.گروه فرهنگي وبلاگ نويسان حزب الله در پارسي بلاگ
2.گروه فرهنگي وبلاگ نويسان حزب الله در پرشين بلاگ

۱۳۸۳/٩/٢٤

ميلاد کريمه اهل بيت مبارک باد

بسم الله الرحمن الرحيم

قال الصادق ( عليه السلام ):

قال الامام الصادق (ع):ستدفن بضعة مني بقم من زارها عارفا بحقها وجبت له الجنة

هر كس دخترم فاطمه را در قم زيارت كند در حالي كه حق و منزلت او را بداند بهشت بر او واجب ميشود

 ميلاد کريمه اهل بيت حضرت فاطمه

معصومه (س) بر تمامی شيعيان

مبارک باد .

 گروه فرهنگی وبلاگ نويسان

 

 حزب الله برگزار مينماييد :

 ديدار با جانبازان هشت سال دفاع مقدس

 در آسايشگاه جانبازان سعادت آباد

 زمان : چهارشنبه ۲۵/۹/۸۳ ساعت ۹ صبح

برادران علاقه مندان جهت شرکت در اين برنامه راس ساعت ۹ صبح روز چهارشنبه در محل مسجد الرضا (ع) واقع در خيابان خرمشهر؛ خيابان شهيد عشقيار ؛ ميدان نيلوفر ؛ حضور بهم رسانند ؛  

 

علاقه مندان جهت کسب اطلاع بيشتر با آيدی samavar35@yahoo.com و يا m_amin170۶@yahoo.com تماس حاصل نمايند .

 

*****************************

بسم المعشوق

بچه ها سلام

 

می خوام امروز یه چیزی بگم مطلبم رو با یه سئوال شروع می کنم .

تا حالا دیوونه دیدید ؟!

اصلا می دونید دیوونه کیه ؟!

 چقدر دوست دارید دیوونه باشید ؟!

 به نظرتون این دوونگی نیست که بخواد کسی دیوونه باشه ؟!

اصلا به کی دیوونه می گن ؟!

اینا همه سئوالهایی نيست که به ذهن من می رسه . شاید وقتی می گن دیوونه آدم معنای بدی ازش برداشت می کنه .

حالا یه سئوال : به نظر شما دیوانه حسین (ع) کیه؟!

 به کی می گن دیوونه حسین ( ع) ؟!

   چند روز پیش بود که از سره دیوونگی با یه عده از رفقای دیوونه رفتیم دیوونه خونه حسین (ع) رو ببینیم . شاید برای خیلی ها سئوال باشه که مگه دیوونه شدیدم که می خوایم بریم دیوونه خونه رو ببینیم ؟ !

برای خودمون هم سئوال بود . خلاصه حدود ساعت 10 بود که جلوی مسجد الرضا (ع) جمع شدیم .

سوار ماشین شدیم و خلاصه راه افتادیم به سمت خیابون سعادت آباد .

آخر خیابون سعادت آباد که رسیدیم تازه فهمیدیم که چقدر سعادت داشتیم که اومدیم دیوونه دیوونه های حسین (ع) بشیم . یه جایی یه تابلو بود که نوشته بود بیمارستان اعصاب و روان سعادت آباد .

 خیلی بهم بر خورد مثل اینکه بهم فحش دادن . غیرتم به جوش اومده بود .    نمی دونم چرا شاید این بیمارستان نوشتن و این اعصاب و روان برام یه ذره سخت بود تحملش . شاید باید روی اون تابلو می نوشتند بهشت خدا . به طرف منزلگاه شهیدان زنده خدایی . یا شاید هم باید می نوشتند عرش خدا روی زمین . شایدم بهتر بود بنویسند دلیل بخشش مردم تهران و ایران . منزل غیرتمند ترین غیرتمندان عالم . وادی نور . فرودگاه ملائکه الله . معراج پیامبران الهی و خلاصه هر چه اسم خوب و با مسماء می شد برای اونجا گذاشت تا معنای اون بهشت خدا را بده .

 

راستی رفقا اونجا کجا بود ؟!

چه چیزی روی تابلوی اونجا باید می نوشتند ؟!

به طرف کجا نزدیک می شوید ؟!

وقتی می شنیدم که خانم بد حجابی می گفت: من کف پای همه کسانی که مجروح جنگی اند رو می بوسم نمی فهمیدم حرفش رو . وقتی می شنیدم منصوری اون جانباز سر افراز می گفت : برای دینم رفتم برای مردمم رفتم. نه هوشی در سر بود نه عقلی بود تا بفهمم که این مرد ترین مرد عالم چی می گه؟!

 وقتی می گفت : ان شا الله اقا بیاد مثل اون بود که معنای تازه ای از مهدویت زنده شده بود برام . مثل اون بود که مهدی فاطمه اماده ظهور بود و خون تا زه ای در رگهام جريان ژيدا می کرد. و معنای انتظار رو می فهمیدم .

باور نمی کنید که چقدر دردناک و خجالت آور بود که جانبازی باهمه جراحتی که براو وارد شده بود. وقتی ازش پرسیدم :

چرا رفتی ؟! گفت برای دینم رفتم و باز هم میروم چون فرمانه امامه . وقتی که يکی از اين بهشتی ها می گفت وظيفم رو تشخيص دادم و انجام دادم.

از خودم پرسيدم راستی وظيفه ما چيست ؟ ! فرمان امام ما چيست ؟!

نمی دانید چقدر با صفا بود امیر هوشنگ افتخاری پور همان که به محض دیدم ما از ته سالن دوید و اومد وگفت من برادر طلبه شهید بسیجی عارف علیرضا افتخاری پورم عضو گردان عمار لشکر محمد رسول الله ... .

چقدر زیبا بود صدای سوت بلبلی زدن رمضانی اون جانبازی که اهل سواد کوه بود و برای    روحیه دادن به بچه های آسا یشگاه یا همان بهشت خدا در تهران - سعادت آباد سوت بلبلی میزد . گوئیا همت تمام قامت ایستاده بود و داشت به بچه ها رو حیه می داد  گوييا مسيح کردستان زنده شده بود و مردم را به جهاد می خواند و غيرت .

چقدر سوزناک می خواند محمد علی مهدی زاده اهل قم همون بسیجی عارف و شهید زنده ای که به زعم خیلی از ما اهل زمین دیوانه و روانی و بیمار و اهل بیمارستان و به زعم الهیون عالم عارفترین عرفای زمانه.

خدا یا اینجا کجاست ؟ !

یاد سپهر بخیر! من شنیده بودم داستان اصحاب کهف رو که وقتی فهمیدند پولشون دیگه سکه نداره و خلاصه خیلی چیزهای دیگر رو. از خدا خواستند وفاتشون رو برسونه مبادا این بچه ها مثل سپهر دعای عجل وفاتی بخونند ؟!

مبادا خانواده هایشان احساس حقارت کنند؟!هیچوقت یادم نمی ره اون جانبازی رو که تعريف  می کرد تو میدون ولیعصر تهران رفته بود و از خانمی پرسیده بود چرا شلوار شما اینقدر کوتاهه و اون خانم گفته بود: احمق بی شعور متحجر این ترقی و پیشرفته به این می گن کلاس . و اون جانباز به تشنج افتاده بود و با بر خورد بد پلیس و مردم مواجه شده بود. پیش اون مردترین مردای عالم و غیور ترین غیرتی های هستی  کم آوردم و اشکم جاری شد. راستی رفقا اینها چه کسانی هستند ؟ ! کلید ترقی ما ؟! سند پست و مقام ما ؟! سند غیرت امت حزب الله ؟! آدمهایی که به درد دفن شدن در بیمارستانها و به قول امروزی ها یعنی همان مترقی ها و   امروز ی ها تیمارستانها؟! مگر نه اینکه هنوز هم که هنوز است در دانشگاههای ایران عده ای در رشته باستان شناسی  درس می خوانند تا استخوانهای پوسیده سربازان هخامنشی و سلجوقی و غیره را کشف کنند ؟ ! مگر اینها همسنگران شهدا نبودند ؟! مگر اینها سند زنده انقلاب نیستند ؟! مگر اینها واسطه نان و آب پشت میزنشینها نیستند ؟! پس چرا باید زیر آوار فراموشی دفن شوند ؟! مگر ما به شهدا بدهکار نیستیم ؟! باورنمی کنید وقتی که یکی از این جانبازان بزرگواردرگوش من گفت با انقلابی که به دست شما سپرده ایم چه کرده ايد؟!

ازخداطلب مرگ کردم !

باورکنید ما مسئولیم ؟!

قبرستانهای تحجر و پوسیدگی هخامنشی و سلجوقی و ... را رها کنید رفقا که: پهلوان زنده را عشق است .

سری به بهشت خدا بزنید که بهشتیان آغوش به رویتان گشوده اند .

 

 

 

 

علی

۱۳۸۳/٩/۱۱

قسمت اول داستان جبهه...

بسم الله الرحمن الرحيم 

دوستان عزيز سلام اميدوارم که خوب و الهی و سلامت باشيد .

دوست عزيزی به نام آقاي بچه ننه  توی بخش نظرات اومده و يه سری مطالب رو نوشته  نمی دونم ديدين يا نه ؟

 اگه نديدين حتما بريد و ببينيد .

خيلی برکت داره خوندن مطالب ايشون ، به عنوانه يه بزرگتر ما رو به چوب ادب تربيت کرده . دستش درد نکنه الهی که خدا سايه منتقدين با ادب رو از سر ما کم نکنه . اما بايد چند تا نکته روعرض کنم و اون اينه که رفيق عزيزو دوست گرامی : 

 من همیشه از کسوت گرایی فراری بودم و بدم میومده ، توی جلسات و نشستها هم به رفقا گفتم اگه به کسوت من احترام میذارید بذارید ولی به این خاطر منو احترام نکنید چون اینو یه نوع ترحم میبینم و بهش علاقه ای ندارم همیشه یه چیز ی یه استادی بهم میگفت من ازش خوشم اومده وهميشه برام يه دکترينه، اونم اینه که میگفت بیشتر اهل عمل باش تا اهل حرف میگفت کلمه اسم است و فعل است و حرف سعی کن نقش فعلی بگیری به خودت نه حرف و اسم کهحرف و اسم خسر الدنیا والاخره است . شایدم اینجوری نباشه ولی خوب دیگه اینم برای خودش منطقیه که منم بهش معتقدم . به همين خاطرسعی میکنم بیشتر درجهت انسجام بچه ها تلاش کنم تا اینکه چیزی بنویسم .    من سعی می کنم شاگردی کنم تا استادی

هميشه گفتم اگه کسی بهم يه کلمه ياد بده منو بنده خودش کرده و بهش مديونم بريد رفقا و ببينيد که توی  بخش نظر دهی اين دوست عزيزچند کلمه نوشته تعداد حروف و کلماتش رو بشماريد و ضرب در اعداد عالم کنيد به همون نسبت من بنده آقای بچه ننه ام .اما رفيق عزيز اونقدر که به کارهای ستادی و گرد اوردن بچه ها معتقدم به نوشتم مطلب معتقد نيستم نه اينکه نيستم هستم ولی به نظرم کارهای ستادی امروزه برای متشکل و منسجم کردن رفقا بيشتر اهميت داره و ارزشمنده .ممنون از اينکه ما رو به چوب معرفتت ادب می کنی . از اين به بعد سعی می کنم به مطالب سمت و سو بدم تا  ان شا الله بتونيم با هم ديگه يه بهره ای ببريم .البته پاي درس شهدا و بزرگترا براي شروع بد نيست که از يه داستان از دورانه دفاع مقدس شروع کنيم اينايی که ميبينيم داستان و قصه نيست ما هم مراد برقی نيستيم که قصه بگيم بعضی ها بخندند تاريخ موندگاريه که هزاران مرد تر از مرد رفتند تا اين صفحات محدود برای عبرت ما بمونه و راه عاشقی ياد بگيريم . 

 

 

قسمت اول:

نوشته استاد دکتر نظام الاسلامی

 

 

 

 

به نام خدا

سلام

 

اول سلام کردم که یه بار به دلت نیفته که فلانی هول کرده ...

 

خیالت رو از همین اول راحت کنم که هم هوای تو رو و هم هوای خودم رو تا آخر خط خوب دارم .

پس اگه می خوای رفیق من باشی و تا ته کار کش بیای منو داشته باش .

اسم من مجتبی است .   

 سیزده .چهارده سالمه .      

 رو در بایست که نداریم همش همینه .

البته خیلی لازم نیست خودم رو معرفی کنم .    

حد اقل من اینجوری فکر می کنم .

آخه میترسم دور از جون شما ریا بشه .                      

 البته بلا نسبت .

اینم که گفتم خواستم فقط با حال و هوای مسئله بیشتر آشنا بشی و گر نه چشم شیطون کور و گوشش کر من خیلی مخلص تر از این حرفام .

 

القصه .!!!

 

حسابی حال و هوایه جبهه زده بود به سرم .

 

چون سنم واسه رفتن به جبهه کم بود،تصمیم گرفتم تو شناسنامم دست ببرم .

 

اینکارا تو اون روزا زیاد میشد و همچین بگی نگی بین بزرگایه کوچیکسال رسم بود .

 

یه موقع به دلت نیفته ما اهل خلاف ملافیم آآآآآآآ .

 

با مجید رفیقم، در مغازمون نشستیم و شناسنامه رو دستکاری کردیم .

 

تاریخ تولد رو از 50 کردیم 48 !

 

همینجوری به خیال خودم کشکی کشکی دو سال بزرگتر شدم !

 

از شناسنامه دستکاری شده دو سه تا کپی گرفتم و به اضافه چند تا عکس و باقی مدارک .

یا علی مدد بردم پایگاه شهید بهشتی .

 

عشق جبهه حالی به حالیم کرده بود .

 

می خواستم برم جبهه تا تمام خوبیهایه دنیا رو ببینم .

 

می خواستم برم جبهه انسان کامل رو ببینم .   

 

 می دونستم که خودم ول معطلم.

 

اما به هیچ قیمتی حاظر نبودم از خوبای خدا بی نصیب بمونم .

 

خلاصه از پایگاه شهید بهشتی فرم گرفتم .

 

فرمهارو پر کردم رفتم واسه مصاحبه .

 

از شما چه پنهون چون قد و قوارم کوچیک بود تصمیم گرفتم یه صفایی به قامتم بدم .

قربون حضرت عباس (ع)

 

چقدر اون قد و بالای رشیدش امروز به کار من می اومد .     

 

جاش خالی .   

 

جاش سبز .

بهش غبطه می خوردم نه شایدم حسودیم میشد .

 

چی میشد منم یه وجب بلندتر از حالام بودم !

 

اگر دردم یکی بودی چه بودی

 

درد که یکی دو تا نیست .

 

سن کم و قد کوتاه و ....    

 

خجالت میکشم بگم روی کم .

 

چون حضرت عباسی تا دلت بخواد روم زیاده درست بر عکس سنم و ازاون

 

طرفم زبونم خیلی درازتر از قدمه .

 

اینجوره دیگه یه جاییش کسر آب میره یه جایه دیگش قناسی ور میداره .

 

ای دل غافل !   ما هم به آدم نرفتیم ...   

 

من که فکر می کنم مال اخلاصه زیادیه .

 

مونده بودم تو حول و ولا ....

 

یه فکری به ذهنم رسید .

 

مجید رو فرستادم رفت تیز شلواره 6 جیبه بسیجیه برادرش رو از خونشون با چند

 

تا میخ و یه چکش آورد .

 

تا مجید برسه منم رفتم تویه آشغالای کنار جدول آب دو تا قوطی خالی کمپوت پیدا

 

کردم .

 

مجید که اومد قوطی کمپوتها رو به ته کفشم میخ کردیم .

 

کفشهام رو پام کردم و ایستادم .

 

چشم حسود بترکه ...

 

واسه خودم دکلی شده بودم .

 

خوش به حالم !    

 

به این میگن قواره !     

 

 فیگور که میگن همینه ! مگه نه !

 

شلوار 6 جیب رو هم که پوشیدم دیگه قوطی کمپوتها از بیرون معلوم نبود .

 

چون شلوار از قد من بلند تر بود و روی قوطی ها رو پوشونده بود .

 

چیزی شبیه همین بیتلهایی که دوسه ساله پیش که توی خیابونا پرسه میزدن .

 

نوبت مصاحبه که رسید صدام زدند ....

 

با احتیاط به طرف اتاق مصاحبه ه راه افتادم ......

 

 

 

و اين داستان ادامه دارد ... .

علی

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نوشته هاي قبلي


مهمونهاي رقص اعتقاد


وبلاگهاي ارزشي


حضرت تنهايي

عين شين قاف

خدا.چت.مذهب

شيعه

اشک يخي

خادم الشهدا

زخم آسمان

مجنون ولايت

تروريسم مقدس

شهد شهادت

دلنوا

عرفه

عطر نماز

محب فاطمه

دولت عاشقي

فتح خون

يه دختر سه ساله

هيهات من الذله

لاله هاي بسيجي

وبلاگ امير عباس

وب نوشت

سايتهاي خبري سياسي اجتماعي


سايت خبري بازتاب
واحد مرکزي خبر
خبر گزاري فارس
خبرگزاري مهر
ايرنا
ايسنا
همشهري
مردمسالاري
بانک اطلاعات املاک
بانک اطلاعات تجهيزات صنعتي
شرکت سهامي فرش ايران
بانک ملي ايران

سايتهاي ارزشمندفرهنگي


شهيد مطهري

حوزه

غدير

تبيان

نشريه موازي

آئينه

موعود

شبکه امام مهدي عج