به وبلاگ رقص اعتقاد خوش اومدین . سربند يا زهراي شهدا هميشه روي من تاثير داشته و اعتقاد منو دگر گون کرده و به رقص در آورده و غيرتم رو به جوش وقتي که سربند شهيدي در باد با احتزازه مثل اينه که تمام عالم در حال سجده به اون تکه پارچه ملکوتي اند . شهادت فقط جسماني نيست ميشه تو اين جهان هم شهيد شد پشت ميز مدرسه تو کلاس درس تو دانشگاه و خلاصه همه جا ميشه شهيد شد و سربند اون شهيد هم مقدسه دقيقا به تقدس همون سربند يازهراي شهداي جنگ . بايد دل رو صاف کرد و نيت رو خالص فقط يه يا علي بايد بگي و حرکت الهيت رو آغاز کني تا منشاء اثر در عالم باشي . براي شهادت ما و فرج اربابمون دعا کنيد آ رزوي قلبي ما شهادت و زيارت اربابمونه التماس دعا
نماهنگهاي عاشورايي

يا اهل العالم
کربلا کرب و بلا
بهشت زهرا
صداي زنگ قافله
ميلاد امام رضا
ز کربلا اومدم - مهدي سلحشور
saye


گروههاي فرهنگي


1.گروه فرهنگي وبلاگ نويسان حزب الله در پارسي بلاگ
2.گروه فرهنگي وبلاگ نويسان حزب الله در پرشين بلاگ

۱۳۸۸/٩/۱٠

آقا جان دلم برای شما تنگ شده ...

بعد هزار سال سلام ....

در حاشیه دیدار عوامل سریال یوسف پیامبر با مقام معظم رهبری

به نام خدا

 

آروز دارم آقا را ببینم و دستش را ببوسم ....

نمیدانم چرا با اینکه هر شب و هر روز تصویر آقا را می بینم باز هم دلم برایش تنگ میشود ...

خیلی دلم برای آقا تنگ است ...

خدا یا توفیق بده عید غدیر آقا را ببینم و دستش را ببوسم ...

خیلی به این آقا پسر حسودی کردم وقتی دیدم حضرت آقا را زیارت کرده و با این حال خوش داره برای آقا نامه می نویسه ...

کاش منم می تونستم برای شما نامه بنویسم ...

 

علی

۱۳۸۸/٥/۱٢

میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام و یه خاطره

رفتند چه جانسوز و بماندیم چه دلگیر                                               آن سینه زنان حرمش دسته به دسته

صدای گرفته و یواشکی الهی العفو ، الهی العفوش خواب رو به سرم زده بود . یواشکی و زیر چشمی تو تاریکی داشتم می پاییدمش که داشت قطره های اشک آروم و آروم از گوشه چشمش مثل ناودونیه تو بالکن ، اونوقتی که تو پاییز دل آسمون می گرفت داشت پهنای صورتش رو خیس می کرد و آروم آروم می گفت: خدایای داره سنم به 18 میرسه و خیلی زیرکانه به خدا یاد آوری می کرد که داره به سن علی اکبر امام حسین علیه السلام میرسه و من هنوز شهید نشدم .

نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده اما انگاری وقتی حرف از شهید شدن میزد انگاری غم عالم دلمو میگرفت و باورم شده بود که این بشر موندنی نیست و ایمان داشتم به آرزوش میرسه برا همین از این پهلو به اون پهلو میشدم و همینطور بی سر و صدا و آروم اشک از گوشه چشام راه می گرفت و متکار زیر سرم رو که یه پتو سربازی چهار تا بود خیس خیس می کرد. من کجا بودم ؟ و این کجا بود ؟ کاملا فاصله بین ما برام قابل درک بود ...دلم می خواست پاشم بشینم و چشام را باز کنم و زار زار گریه کنم و التماس کنم تو رو خدا این دعا رو نکن من تنها میشم . اما هر چه قدرت داشتم رو،جمع کردم تا چشم هایم را باز کنم ، هیچ وقت فکر نمی کنم باز کردن چشم این همه مشکل باشد اما نتونستم...

انرژی ام را جمع کردم و گفتم : محمد .... ولی جواب نداد . دوباره گفتم محمد ... بازم جواب نداد آخه نمیخواست من بفهمم که داره گریه می کنه . یه طوری با دهن بسته گفت : اووم؟ گفتم کمی نوحه می خونی ؟ دلم گرفته ....

آروم و آروم و زیر لب شروع کرد به خوندن اون نوحه معروفش که همیشه تو همه مراسمها می خوند ...

آروم و آروم با اون صدای نویز دارش تو اون دل تاریک شب شروع کرد ...

بی بی بی حرم قبرت کجاست مادر؟!                            بی بی بی حرم قبرت کجاست مادر؟!

دیگه تاب نداشتیم پقی زدیم زیر گریه و صدای گریمون همه بچه های پایگاه و مسجد رو بیدار کرد ...

  بچه ها ریختن تو اتاق و سراسیمه می پرسیدن که چی شده ؟!

با یه معصومیتی محمد به اونا گفت :  می خوایم شهید بشیم .

بعد ادامه داد فردا صبح میلاد آقا علی اکبره و ما داره سنمون از سن علی اکبر امام حسین میگذره و احساس میکنیم که جا موندیم از شهدا ...

امشب شب عیده دیگه ، یه شب هم هزار شب نمی شه ...

مرتضی نتونست خودش رو نگهداره بلند بلند زد زیر گریه  و گفت : ما هم هستیم داداش ...

حالا چند سالی از اون شب نگذشته و ما و محمد با هم داداش شدیم و عهد اخوت بستیم اما اون رفته و ما ازش جا موندیم ...

کاش می تونستم بیام بروجرد وبا لگد بزنم به قبرت وسرت داد بکشم هووووووووووووووو نامرد !چه غلطی میکنی؟! مگه قول ندادی تنها خوری نکنی ؟!

 بجنب دیگه ما منتظریم یه کاری برای ما بکن دیگه ....

 

علی نوریجانی

12/5/1388

علی

۱۳۸٧/٥/۱

من یک بسیجی ام ...

مسافر سرزمنیهایی که هنوز نیامده ...

ناراحتی کتف مزاحمی دائمی برای اقا مهدی بود.جایی که قبلا مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود.روی این حساب نمی توانست بارهای سنگین بلند کند.

یک روز تصمیم می گیرد برای سرکشی و اطلاع از کمبودهای انبار بازدید به عمل اورد.مسئول انبار((حاج امراله))بود.بیر مردی با لباس سفید و چهره ای گشاده.وقتی اقا مهدی به ان قسمت می رسد حاج امراله و هشت بسیجی جوان در حال خالی کردن بار کامیون بودند که تازه از راه رسیده و اذوقه اورده بود.حاج امراله که مهدی را از روی قیافه نمی شناخت وقتی می بیند ایشان در کناری ایستاده وانها را تماشا می کند داد می زند:جوان....چرا همینطور کناری ایستاده ای و برو بر ما را نگاه می کنی؟تا حالا ندیده ای از کامیون بار خالی کنند؟بیا بابا بیا این گونی ها را تا انبار ببر.امده ای اینجا که کار کنی.یادت باشد.از حالا تا هر وقت که من بگویم باید با به بای این هشت نفراین بارها را خالی کنی فهمیدی؟

واقا مهدی با معصومیتی صمیمی باسخ میدهد:"بله...جشم"

با انکه حمل گونیهایی به ان سنگینی روی کتف مجروح بسیار مشکل بود اقا مهدی بدون اینکه حتی ناله ای کند چابک وتند گونی ها را خالی می کند.

نزدیکیهای ظهر ((طیب))برای دادن امار به حاج امراله به انجا می اید.بعد از سلام و احوالبرسی حاج امراله می گوید:یک بسیجی بر کار امروز به ما کمک می کند نمی دانم از کدام قسمت است.می خواهم بروم و از برسنلی بخواهم که او را به قسمت ما منتقل کند.طیب می برسد)) حاج امراله کدام بسیجی؟))و حاج امراله اقا مهدی را نشان می دهد.

طیب متعجب می شود و به سرعت به طرف اقا مهدی می دود و گونی را از روی شانه های او بر می دارد وبعد با ناراحتی به حاج امراله می گوید:هیچ می دانی این شخص کیست؟این اقا مهدی است.اقا مهدی باکری .فرمانده لشکرمان.

حاج امراله و هشت بسیجی دیگر با تعجبی بغض الود جلو می ایند و اقا مهدی بدون اینکه بگذارد انها حرفی بزنند صورتشان را می بوسد و می گوید:

حاج امراله... من یک بسیجی ام  

                                           بر گرفته شده از ماهنامه فکه

علی

۱۳۸٦/٤/٢

واقعا آقای خاتمی يک طلبه است ؟!
ديروز جلوي درب فرهنگ سراي پايداري داشتم رد مي شدم که دختر بچه 10 ساله اي از من سئوال کرد : مي شود با يک مرد دست داد ؟!

به او گفتم نه مگر اينکه با شما محرم باشد . در نگاه معصومانه دختر بچه، اين را حس مي کردم که به من، با نگاه يک آدم دو رو مي نگرد ....

از او پرسيدم عمو جان چرا اينطوري نگاه مي کني ؟!

گفت چرا حرفهايي را مي زنيد که خود عمل نمي کنيد ؟!

به او گفتم : من تا به حال با هيچ نامحرمي دست نداده ام !

او گفت آقاي خاتمي چطور ؟!

 

مگر او هم يک طلبه نيست ؟!

سئوال عجيبي بود ! ساعتها ذهنم را به خود مشغول کرد بود که واقعا مگر آقاي خاتمي يک طلبه نيست ؟ به فرض که دست دادن با يک خانم اجنبي يا فشردن شانه يک زن مسلمان خلاف شئونات اسلامي نيست که البته طبق فتاواي علماي عظام هست .

 فيلم سالگرد دوم خرداد و دسته گل آقاي خاتمي

يادم مي ايد که استاد ما حضرت آيت الله صاحب الزماني مي فرمودند: علما بايد اهل احتياط باشند ، اگرروزي لباس روحانيت پوشيديد و ديديد نمي توانيد شان آن را رعايت کنيد به ان لطمه نزنيد و آن را به تن نکنيد .

يادم هست که خود ايشان وقتي نتوانسته بود جواب خانمي را بدهد که از او پرسيده بود آشيخ ساعت شما چند است ؟! گفته بود نمي دانم . آن خانم او را خطاب قرار داده بود و گفته بود: خوب پس چرا تو که چيزي به اين سادگي را نمي داني لباس رسول الله پوشيده اي تا آخر عمر چفيه به سر مي بست عوض عمامه.کما اينکه ايشان عالم بي نظيري بودند .

نمي دانم آقاي خاتمي چرا ملبس به اين لباس فاخر شده اند ؟!

فقط اين را مي دانم که راي آوردن و رئيس جمهور شدن و يا رئيس مجلس شدن و يا هر رياست ديگري را به دست آوردن به لکه دار کردن لباس رسول الله نمي ارزد .

تا به حال در طول دوران طلبگي ام نديد و نشنيده بودم که طلبه اي شعون روحانيت را زير سئوال برده و اين آبروي حسيني و فاطمي و علوي را لکه دارد کند .

البته اين منهاي لطماتي است که ارزشهاي اسلامي در زمان هشت سال حکومت آقاي خاتمي خورده است و هنوز هم اثرات آن لطمات در خيابانها مشهود است .

اميدوارم که دادگاه ويژه روحانيت لااقل ازايشان بپرسند که چرا اين اتفاق افتاده است و ذهن اين همه جوان و نوجوان پر از سئوالها و شبهات شده است.

چندهفته پيش که بحث ازدواج موقت مطرح بود همه نظر مي داند و نقد مي کردند ، اما امروز که حرف از تجاوز به حريم عفت عمومي است ، حرف از ترويج فسق در جامعه است و حرف تخريب اذهان نسل سوم و چهارم انقلاب ،همه زبان در کام برده ايم و ساکتيم ...

علی

۱۳۸٦/۱/٢٤

ولایت کیمیای ارزشها...

نامه ای از شهيد آوينی خطاب به نائب المهدی مولا امام علی خامنه اي

خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامي، نائب امام عصر(عج) حضرت آيت الله خامنه اي(ايدكم الله تعالي):
سلام عليكم و رحمه الله و بركاته.
امتثال امر فرصتي براي عرض ارادت در اين مرقومه باقي نمي گذارد، لذا حقير مستقيما با استمداد از فضل بي منتهاي رب العالمين وارد در اصل مطلب مي شوم، بعد از عرض اين مختصر كه: ما با حضرتعالي به عنوان وصي امام امت(ره) و نايب امام زمان(عج) تجديد بيعت كرده ايم و تا بذل جان در راه اجراي فرامين شما ايستاده ايم، همانگونه كه پيش از اين درباره ي امام امت(ره) بوده ايم و بسيارند هنوز جواناني كه عشق به اسلام و شوق رضوان حق، آنان را در ميدان انقلاب نگاه داشته است، با همان شوري كه پيش از اين داشته اند. خدا شاهد است كه اين سخن از سر كمال صدق و از عمق قلوب همان جواناني سرچشمه گرفته است كه در تمام اين هشت سال، بار جنگ را بر شانه هاي ستبر خويش كشيده اند. ما به جهاد في سبيل الله عشق مي ورزيم و اين امري است فراتر از يك انجام وظيفه ي خشك و بيروح. اين سخن يك فرد نيست، بلكه دست جماعتي عظيم است كه به سوي حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بيعت كند، بسيارند كساني كه مي دانند شمشير زدن در ركاب شما براي پيروزي حق از همان ارجي در پيشگاه خدا برخوردار است كه شمشير زدن در ركاب حضرت حجت(عج) و نه تنها آماده، كه مشتاق بذل جان هستند.سَرِ ما و فرمان شما.


«كمترين مطيع شما سيد مرتضي آويني»
علی

۱۳۸٦/۱/۱۳

ياد ياران سفر کرده به خير ...

نام : محمد (شهرام)               نام خانوادگی : گودرزی          تاریخ تولد : 1356/4/1

تاریخ شهادت : 1383/1/14   محل تولد : بروجرد    محل شهادت : جاده اهواز -خرمشهر

عضو گروه تفحص لشگر 31 عاشورا

۱۴ فروردین اولین سالگرد شهادت بهترین دوست

 

نتوانستم خاطرات زيباي با تو بودن را بر قلب صفحه سفيد خاطره به تصوير بكشم ، هرچه تلاش كردم نتوانستم ..... اما تصميم گرفتم تا عشق سوزان خود را كه سالي است دل شقايق را سوزانده در قالب الفاظ بيا ن كنم .... اگر بشود .... و مگر مي شود احساسي كه از جنس بلورين عشقي خدايي است را در قالب الفاظ بيان كرد؟؟

بودنت تبلور تبسمي بود از جنس اقيانوس كه شادي بخش دل يك شقايق زميني بود ...

يادت مي آيد اولين باري كه خدا داستان آشنايي من و تو را آغاز كرد ، داستاني كه طلوعي شيرين ولي غروبي جانسوز داشت ....

يادت مي آيد اولين باري را كه زيارت عاشورايت را در دستان سرد و بي روح من گذاشتي و گفتي بخوان .... اكنون گرمي دستان تو را با آن زيارت عاشورايت حس مي كنم ....

محمد جان..

يك سال گذشت ، يك سال به شهادت روزشمار از پرواز سبز تو از دشت شقايق ها به آسمان خدا مي گذرد و این سومین سالگرد توست و من در اين هجران جانگداز مي سوزم .... مي سوزم ومي سازم ....

و امروز سومین بزرگداشت ياد و خاطره تو برگزار می شود... آيا مرا نيز خواهي پذيرفت ؟

هرگز باورم نمي شد كه روزي نظاره گر پيكر بيجان تو بر دستان عاشقانت باشم .... ولي تو از خدا خواستي كه به او برسي و با شهداء همراه شوي و شدي ... خوشا به حالت محمدم...

صبح روز اول فروردين دوسال پیش را به ياد داري ؟ وقتي كه هروله كنان بسوي قتلگاه فكه مي رفتي ... آنجا ديگر توان همراهي تو را در خود نديدم و همان جا بود كه فهميدم كه من جا ماندم و تو رفتي .... رفتي و به خدا پيوستي و من تنها ماندم ...

محمدم ...

مرا نيز با خود ببر ... هرچند دل اين شقايق به مانند دل تو شيدا نيست ، اما دل شيداي تو را ديده و طعم شيدايي را چشيده ....

برادرم ....

عكس زيباي تو را به ديوار خانه دلم آويخته ام تا صبحم به ياد تو به شام رسد ... تا به ياد تو بخوابم و به ياد تو از خواب بيدار شوم ...

و چقدر زيبا بود تبسم زيبايي كه هميشه بر لبان زيباي تو نقش بسته بود ... و همين سيماي زيباي تو بود كه مرا اينچنين عاشق سيره زیبای تو نيز كرده بود...

محمد عزيز ...

دست مرا نيز با بالهاي آسماني خود كه به پهناي بهشت خداست بگير و مرا نيز در آغوش گرم خود بپذير و از اين سوختن نجاتم بخش ...

از بهشت برايم دعا كن كه بي صبرانه منتظر دعاهاي تو هستم .....

علی

۱۳۸٥/۱٢/۱٢

ازخودی ها تا نخودی ها و بیخودی ها...

لطفا وزیر محترم آموزش و پرورش بخوانند ...

اللهم انا نشکو فقد نبینا و قلت عددنا و کثرت عدونا

نمی دانم که چه اتفاقی افتاده که هر نا کسی برای کس نمایی خود سعی می کند به هر حربه ای متوسل شود و نام رسول خدا را مستمسک قرار دهد برای نان طلبی خود و ما نیز برخوردی صنفی با او داریم و در برخوردمام تسامح و تساهل موج می زند ؟!!!...

یادم ست که نخودی ها که به ساحت امیر المومنین علی علیه السلام جسارت کردند و دسته گل به دست تمسال مبارک ایشان دادن و این عکس را منتشر کردند گریبانها چاک کردیم و رگ و ریشه های غیرتمان ورم کرده بود و آثار این غیرتمندی تن پوشهایمان را سیاه کرده بود و هر روز خدا راهپیمایی و ... بیخودی ا را که دیگر نمی گویم که توهینشان به ساحت مقدس رسول خدا موجب شد تا نام شیرینی ها را هم عوض کنیم ... اما امروز خودی ها گل زد اند و به اصطلاح دسته گل به آب داده اند و ما ساکت و آرام به نظاره نشسته ایم ... این همان معنای عدالت در رفتار و گفتار است ... آخر خودی ها اگر توهین هم بکنند رسول مکرم اسلام را می شناسند و می دانند به چه کسی جسارت می کنند و نخودی ها و بیخودی ها از این قانون مبرایند. برای همین باید سکوت کرد تا خدای نکرده به صاحب میزی جسارت نشود زیرا که امروزه صاحب میز شدن آسان نیست ... و به همین دلیل است که باید علمای اعلام این جسارت را به وزیر محترم آموزش و پرورش ببخشند .... اما سئوال من از وجدانهای بیدار این است که اگر فرهنگستان ادبیات فارسی اجازه می داد تا به جای نام رسول مکرم اسلام در آن پرسشنامه موهن نام وزیر محترم آموزش و پرورش را جایگزین کنیم آیا باز هم با عذر خواهی ماجرا حل بود یا اینکه اگر تمام انبیا و شهدا و صلحا و حتی رسول مکرم اسلام هم عذر خواهی می کردند راه علاجی برای این بیماری لاعلاج نبود و راه امیدی برای بخشش پیدا نمیشد ؟!!!

علی

۱۳۸٥/۱٠/۳٠

گزارشی از همایش اول وبلاگ نویسان مسلمان

(به نام خدا)

دوستان سلام

دیروز که تو اجتماع وبلاگ نویسان مسلمان شرکت کردم . یاد خاطرات تلخ و شیرین روزگار گذشته افتادم .

البته هر چند گذشته ها گذشته اما نمی دونم چرا وقتی مسیحا رو دیدم و سلام کرد بجز جواب سلامی در حدی که مرتکب خلاف شرع نشده باشم بیشتر نتونستم با هاش حرف بزنم .

بگذریم...

 باید خانه تکونی کرد ...

فکر کنم دیگه حدود دو سال گذشتن از خاطرات تلخ گذشته فضا رو منطقی تر کرده باشه تا بتونیم با هم گذشته رو مرور کنیم ... برای همین همین تصمیم گرفتم دوباره این خونه گرد گرفته رو بتکونم و این صفحه سیاه رو که زنگار گرفته دوباره خط خطی کنم . شاید بد نباشه گزارشی از جلسه بنویسم ....

وارد جلسه که شدم محمد مسیح پشت تریبون بود وقتی که منو دید کمی متعجب شد، آخه منو نمی شناخت ، شاید دیگران هم همین حالو داشتند ، نمی دونم آخه من فقط نگاهم تو چشای اون دوخته شده بود...

شاید با نگاهش می پرسید تو دیگه کی هستی ؟ !!!

جلسه رو در اصل محمد مسیح اداره می کرد و خطای کلی رو در اداره اون می داد

بعد نوبت به قول حاظران در جلسه نوبت به پدر معنوی جلسه جناب آقای ابوذر یا همون پاسداران بود که سخنرانی خودش رو ایراد کنه و ما هم گوش جان بسپاریم به این سخنان گهر بار...

 البته ادبیات چند سال پیشش تغییر کرده بود و این دفعه تو صحبتاش حرفای خارجی بیشتری نسبت به گذشته مطرح می کرد . اون سالها که با هم محشور تر بودیم دشمن شماره یکش حسین درخشان بود و بس این دفعه ادبیات مقاوم تر شده بود و دشمنان دیگری نیز دیده می شدند در صحبتهاش .... البته انگشت اشارش هم توی فضا زیادی می چرخید که...

 اینجا جای تروریسم مقدس و حاج کاظم خالی بود تا با سئوالای کاغذیشون برجک اسلام و مسلمین رو هدف قرار بدهندو به ترور مقدس این برادر ارزشی بپردازند....

تو این جلسه یه چیز دیگه هم برام جالب بود اونم این بود که روی سن آقا سجاد جوزدانی رو می دیدم ...

قدیما ایشون رو با نام ایدی (یوز سجاد ) و یه سایت که اگه اشتباه نکنم مال سفارت ایران توی روسیه بود میشناختم و ایشون هم با ایدی سماور بسیار با وقار و متین به نظر می اومد و البته بسیار کم حرف ....

ای روزگار....

(سماور گفتی و کردی کبابم )

انصافا رفیق خوبی بود این ایدی سماور ....

شاید اگه قرار باشه اشیاء و ابزار و وسایل دنیوی روز قیامت شهادت بدن تا انسان رو سیاه رو سفید بشه این ایدی سماور م رفیق خوبی در دنیا و هم شاهد خوبی در آخرت خواهد بود ...

بگذریم ...

راستی این عکس رو که دیدم یاد مدیر محترم سرویس بلاگفا افتادم که بخش اعظمی از جلسه با شیطنتهای ایشون پر شد و مسئول محترم میکروفون از دست ایشون ذله شده بود ...

یه آقای با کلاسی هم با کلی ریش و یه کیف سامسونت و یه گوشی انسرینگ در گوش صف اول نشسته بود که نشناختم کیه ...

از اینکه با لاخره بعد از مدتها یعنی اقلا دو سه سال از طرح موضوع وبلاگ نویسان این همایش برگزار شد بسیار خوشحالم اما به نظرم میاد که یهه سری ایرادات و نقاط ضعف هم هست که نباید ازش غافل بشیم و چشم پوشی کنیم ....

این نقاط ضعف رو خودتون بهش فکر کنید و پیدا کنید . علاقه ای ندارم از همین اول باب نقد و نظر رو باز کنم .... ان شا الله که موفق باشند و سلامت .

در پایان یاد همه عزیزانی که با ما همراه بودند در ایجاد گروه فرهنگی وبلاگ نویسان حزب الله به خیر ...

مخصوصا ایدی سماور ۳۵ .

علی

۱۳۸٥/٥/۱

نامه ای خونین از دختر بچه های صهیونیسم به خواهران و برادران کوچک و مسلمان.....

به نام خدا

شاید نامه های مختلفی رو تو زندگیم دیدم و خوندم که تاثیر بسیار زیادی روی عقاید و زندگیم گذاشت اما این نامه یه چیز دیگست !

وقتی دیدمش بهترین عنوانی که به ذهنم رسید این بود نامه ای خونین از دختر بچه های صهیونیسم به خواهران و برادران کوچک و مسلمان.....

اما متن نامه به این شرح است :

و اما بشنویم از آن طرف !!!

متشکریم نامه پر مهر شما رسید !!!!

علی

نوشته هاي قبلي


مهمونهاي رقص اعتقاد


وبلاگهاي ارزشي


حضرت تنهايي

عين شين قاف

خدا.چت.مذهب

شيعه

اشک يخي

خادم الشهدا

زخم آسمان

مجنون ولايت

تروريسم مقدس

شهد شهادت

دلنوا

عرفه

عطر نماز

محب فاطمه

دولت عاشقي

فتح خون

يه دختر سه ساله

هيهات من الذله

لاله هاي بسيجي

وبلاگ امير عباس

وب نوشت

سايتهاي خبري سياسي اجتماعي


سايت خبري بازتاب
واحد مرکزي خبر
خبر گزاري فارس
خبرگزاري مهر
ايرنا
ايسنا
همشهري
مردمسالاري
بانک اطلاعات املاک
بانک اطلاعات تجهيزات صنعتي
شرکت سهامي فرش ايران
بانک ملي ايران

سايتهاي ارزشمندفرهنگي


شهيد مطهري

حوزه

غدير

تبيان

نشريه موازي

آئينه

موعود

شبکه امام مهدي عج